تبليغاتX
یادداشتهای یک ....
یادداشتهای یک ....
خداحافظ
 

به خدا می سپارمت ای خاطرت را سپرده به خاطراتم
خداحافظ ای حافظ حرفهای تنهاييم
خدابدرود ای مثل رود در ذهن من جاری
بسلامت ای حافظ سلام همیشه ام
در پناه خدا ای پناهگاه شبهای غربتم
ای آبی تر از دريا
ای سبز تر از جنگل
خدا بــــدرود...خدا يـــاور

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:19  توسط مهدی لطفی  | 

خداحافظ
 

خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ.....خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ

خداحافظ همین کافی و یک لبخند......هزاران قطره بر گونه و چشم و جاده و پیوند

خداحافظ فقط یک بار برای رفتن جانم......برای مرگ چشمانم برای عشق و ایمانم

 

 

خداحافظ و یک واژه و یک رفتن.....و یک خنده و یک آرامش و مردن

خداحافظ تمام قصه ها آرام میمیرد.....و باران تا ابد چشمان من را سلطه میگیرد

خداحافظ که انگار آخر قصه است.....و پایان پر از رازش غم و غصه است

 

 

خداحافظ کلاغ قصه ی ما هم نرفت خونه.....کلاغ عاشق تنها غم دنیا رو میدونه

خداحافظ کمی زوده.........نرو حالا.....خداحافظ از این لحظه منم اینجا تک و تنها

خداحافظ جدا از هم خداحافظ.....خداحافظ فقط یک کم خداحافظ

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط مهدی لطفی  | 

جشن تولد یک سالگی!!!!

 

یک سال گذشت. یک سال از تولد دوباره من. از شروع شادیها و لبخندهام. از شروع دلتنگیها و اشکهام. از وقتی که جهت و هدف زندگیم رو پیدا کردم. از زمانی که فهمیدم کی هستم، کجام و چیکارم. از زمانی که کارها و فعالیتهام سمت و سو گرفتن. از زمانی که یکشنبه ها برام معنی تازه ای پیدا کردن. از زمانی که برای پایان انتظار لحظه شماری می کردم و لحظه دیدار قلبم از سینه کنده می شد. از زمانی که خداحافظی بدترین لغت زندگیم شد و از زمانی که گریه های غروبم رو فقط میله های پشت پنجره شاهد بودن.

یک سال گذشت. بهترین 365 روز زندگیم. 17 اردیبهشت 85 تا 17 اردیبهشت 86. نمی دونم سال بعد این موقع زنده هستم که دوباره بشینم و وبلاگم رو آپدیت کنم یا نه، ولی چه من باشم چه نباشم از خدای بزرگ می خوام که از عمر من و از شادیها و خوشیهام بگیره و به عمر و سلامتیش اضافه کنه.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:15  توسط مهدی لطفی  | 

تارا

 

تارا کوچولوی من

می خوام باهات درد دل کنم. نمی دونم که حرفام رو می فهمی یا نه، البته زیاد مهم نیس همین قدر که بهم گوش می دی باز خیلیه.

راستش رو بخوای خیلی بهت حسودیم میشه.خیلی.به این دنیای قشنگ و کوچیکت. نمی دونی چقدر دوس داشتم دنیای منم مثل تو بود...همه دغدغه و فکر من یه دونه آب نبات چوبی باشه و وقتی که اونو بهم بدن انگار همه دنیا رو داده باشن. کاش منم مثل تو می تونستم همه عشق و محبتی که تو قلبمه رو با یه بوسه بروزش بدم و تمام کینه و نفرتم رو با یه دعوای کوچولوی بامزه بندازم بیرون و از شرش خلاص شم.

 

قشنگ داداشی

کاشکی تو دنیای منم مثل همون دنیای دوس داشتنی تو واژه ای به اسم دلتنگی تعریف نشده بود. میدونی دلتنگی یعنی چی؟اگه نمی دونی الان برات می گم. شده تا حالا دلت انقده هوای یکیو بکنه که بری یه گوشه ای و تو خلوت خودت زار زار گریه کنی جوری که هیشکی اشکاتو نبینه؟ شده تا حالا حاضر باشی هر چی که داری و نداری بدی ولی پیش یکی باشی؟ شده تا حالا 24 ساعته این حسی رو که گفتم داشته باشی؟ اگه آره اون وقته که می گن دلت تنگ شده. اون وقته که دیگه نه رو زمین جات میشه نه تو آسمون. اون وقته که دیگه فصلها برات بی معنی میشن. اون وقته که دیگه حتی آبی قشنگ آسمون هم دیگه برات رنگی نداره.

خوش به حالت که هنوز آدم بزرگ نشدی. خوش به حالت که هنوز عاشق نشدی.

خوش به حالت.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:53  توسط مهدی لطفی  | 

لحظه دیدار
 

     لحظه دیدار نزدیک است

                                 باز من دیوانه ام، مستم

     باز میلرزد دلم، دستم

                               باز گوئی در جهان دیگری هستم

 

    های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

                             های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

     و آبرویم را نریزی، دل!

                             ای نخورده مست

 

                                              لحظه دیدار نزدیکست.

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:53  توسط مهدی لطفی  | 

آرش

 

یادمه اولین باری که دیدمش تو راه سلف بود. صابر ما رو به هم معرفی کرد:"دوستم آرش؛ از همکلاسیهای کرمانمه." با هم دست دادیم. لبخندی که همیشه موقع سلام و احوالپرسی رو لبشه ، اون موقع هم بود. باز هم مثل مواقع احوالپرسی که خیلی تند حرف می زنه و با خنده و معلوم نیس چی میگه، یه چیزایی گفت که نفهمیدم.ولی می دونستم داره احوالپرسی می کنه.هیچی؛ گذشت تا یکی دو روز بعد تو محوطه دانشکده دیدمش. بازم با صابر بود. داشتم کتاب آمار رو نگاه مینداختم. اومدن و رشته کلام رو در دست گرفت: نمی دونم کی که با هم هم کلاس بودیم الان چیکار می کنه و کی خدان اسمبلی بوده ولی سر کلاس خودش رو به خریت می زده و دکتر شفازند چه کارایی می کرده و باهنر کرمان چه جوره و  .... از هر دری که فکرشو بکنی حرف زد. منم با یه لبخند کاملا تصنعی فقط تو چشاش نگا می کردم و سرم رو به نشانه تاکید تکون می دادم. بعد از هر جمله ای هم که می گفت بابت پرحرفیش معذرت خواهی می کرد. کله ام داغ شده بود. فقط خدا خدا می کردم که زودتر بره.ولی چون اولین برخورد رسمیمون بود روم نمی شد چیزی ابراز کنم.هیچی دیگه، روابط کاملا عادی و معمولی ما به عنوان دو تا همکلاسی گذشت تا ترم آخر. یه شب که من و مسعود تو اتاق نشسته بودیم، در زد. گفت اگه میشه وسایل من اینجا بمونه تا وقتی که تکلیف اتاقم روشن شه. ما هم گفتیم چه عیبی داره بذار باشه. نقطه آغاز تحول در روابط ما از همین جا بود. تکلیف اتاق روشن نشد . موقتا اومد اناق ما(البته اتاق ما(من و ابی) 121 بود ولی چون هم کلاسیهای صمیمی مون 123 بودن ما هم شب و روز اونجا تلپ بودیم و در واقع اتاق ما شده بود.) این قضیه هم اتاقی شدن ما خیلی رو روابطمون تاثیر گذاشت، خیلی. از رو حرکات من اون چیزی رو که  نمی باید بفهمه فهمید. یادمه یه شب تا دمدمای صبح راجع به این قضیه با هم حرف زدیم. یادته؟؟؟؟!!!!!

روز به روز صمیمی تر و تفاهم ها و انطباق نقاط فکری بیشتر. اینقده با هم صمیمی شدیم که به فرزند خوندگی قبولش کردیم. الان دیگه من شدم باباش و اونم بچه من.

این رو رودررو به خودش نگفتم ولی می خوام همین جا و به این وسیله بهش بگم که جاودانه بشه. اینقده دوسش دارم که واقعا حتی تصور نبودش تو زندگیم هم برام وحشتناکه. خودشو، حرکات بامزه اش رو، ادا در آوردناش رو، زانو دردش رو، تعارفاش رو، فیگور گرفتناش رو، اشک ریختناش رو، کردی حرف زدنش رو، عصبانی شدنش رو، مرام و معرفت گذاشتناش رو و..... خلاصه همه چیزش رو دوس دارم. و ازش می خوام که این رو خوب آویزه گوشش کنه که یکی هست که واقعا دوسش داره و همیشه به یادشه و واسه آرزوهاش آرزو می کنه. آرش گلم دوست دارم. 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:30  توسط مهدی لطفی  | 

تولدت مبارک
 

روز تولد تو. روز تکرار بي امان عشق است در دل خسته ام .

خسته از روزهاي بي تو بودن .خسته از روز هاي سرد و بي رحم جدايي ها.

 روز تولد تو روز ميلاد عشق است .عشقي پاک چون پاکي دل و چشمانت .

 من عشق را سال ها بود که جستجو مي کردم و اکنون آن را در پاکي نگاهت يافته ام.

تو سفير روشنايي هاي و پيک مهرباني هاي، تو را سال ها گم کرده بودم

 و اکنون در زاد روز تولدت باز يافته ام، اي فرشته ي کوچک خوشبختي من .

 امشب در آستانه ي 24 سالگي ات به ميهماني ستاره ها رفتم ام

 و آنها را ميزباني گرم و مهرباني ديده ام گفته ام که درغم دوريت چون شمعمي سوزم .

 سراغت را از آنان گرفتم با چشمان چشمک زن خود ماه را نشانم دادند

 آنان نيز چون من مي دانند که تو مثل گل و ماه پاکي

 و من يقين دارم امشب ستاره ها خواب تورا خواهند ديد.

 چون از مهرباني تو با آنها صحبت کردم............

 نازنینم تولدت مبارک.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:47  توسط مهدی لطفی  | 

به یاد بابا بزرگ

خودتو به خواب زدی باز
پاشو زود چشماتو واکن
پاشو بازمثل قدیما
داد بزن ، منو صدا کن

***

نمی خوام تورو ببینم
توی اون تابوت چوبی
تویی که برام عزیزی
تویی که اینقده خوبی


***

رفتی و رفتی و رفتی
تا به آسمون رسیدی
بگو اون بالا چه جوره
بگو اون بالا چی دیدی

***

نیستی و بغض غریبی
تو گلوی من نشسته
نیستی و دوباره انگار
قلب خسته ام شکسته

***

بغضی که راه نفس رو
مثل سد گرفته بازم
نمیذاره تا ببارم
واسه توای گل نازم

***

حالا اشکامو نگاه کن
مثه ابرای بهارم
بذا تا بپات بنشینم
قد دریاها ببارم

2 نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:41  توسط مهدی لطفی  | 

بهترین جشن تولد من

 

 

بیست و سه سال گذشت . خدا می دونه چند سال دیگه زنده هستیم . و چه جور زنده ایم . ویا جشن تولد سال بعدمون رو کجاییم.

 

این هفته جشن تولد بیست و سه سالگیم بود. بهترین جشن تولدم تو تمام عمرم ، امسال بود  و بیست و سه سالگی بهترین سال زندگیم . روزهای یکشنبه به خودی خودشون مقدس اند. قداست یکشنبه ها این هفته برای من دوبله شد. تلاقی روز تولدم با روز یکشنبه رو به حساب این می ذارم که خدا خیلی خیلی من رو دوست داره .

 

 این که چند سال از عمرمون گذشته فکر نکنم اهمیت زیادی داشته باشه . مهم اینه که سالهای بعد زندگی مون رو چه جوری می خوایم بگذرونیم و بسازیم . از خدا می خوام که همین طور که تا این لحظه من رو تنها نذاشته از این به بعد هم به من کمک کنه . کمک کنه که همه سالهای زندگیم مثل بیست و سه سالگیم باشن . ازش می خوام  هر چی که خودش خیر وصلاح می دونه رو سر راهم  بذاره . احساسی رو که دارم ازم نگیره .

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:53  توسط مهدی لطفی  | 

یکشنبه ها

توی هفته های بی نام و نشون

                                                 روز دیوونگی ها یکشنبه بود

با خودم می گفتم ای کاش

                                               همه روزهای خدا یکشنبه بود

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:38  توسط مهدی لطفی  |