تبليغاتX
یادداشتهای یک ....
یادداشتهای یک ....
آه ...

همه چيز ات را از دست می دهی
که چيزی را به دست آری که می دانی آخرش هم از دست ات می رود
هی دستهايت را محکم به هم فشار می دهی و حلقه محاصره ات را تنگ تر می کنی....
بی فايده است....

از ميان انگشتانت ليز می خورد
عين تَنِ سُر و سَردِ ماهی.....

اشک می ريزی چون عادت نداری به اين همه سختی
هی فايده ای ندارد اشک....
چون به دست اش نياورده از دست اش داده ای
نگاه می کنی.... آه....
همه چيز ات هم ...
از...
د
  س
       ت
رفته است.........

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 12:2  توسط مهدی لطفی  | 

پاییز

 

 

 

باد مثل  یک پسر جوان و هوس‌باز و شیطان، با لباس‌های قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانه‌کرده، دور و بر برگ‌ها می‌چرخد. برگ‌های نوجوانی که هنوز توی بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هایی که هنوز معنی سرما و سختی و در به دری را نکشیده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازی‌های زیاد می‌رود سراغ یک برگ، یک برگ پر از ناز و کرشمه که با دست پیش می‌کشد و با پا پس می‌زند. باد از آن‌جایی که قلق کار برگ‌ها را بلد است، باز می‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنایی را باز می‌کند. می‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ کردین یا طبیعیه؟»

برگ می‌گوید: «طبیعیه، مگه نمی‌دونین تو پاییز هستیم!»
باد متوجه می‌شود که این طلایی پاییز است و همین‌طور با هم گرم و گرم‌تر می‌شوند. بعد جسارت به خرج می‌دهد و دست برگ جوان را می‌گیرد و ازش دعوت می‌کند که با هم برقصند.

برگ مردد است. اما در یک لحظه تسلیم باد نیرومند و قوی می‌شود و با خودش می‌گوید: «از این بهتر برام پیدا نمی‌شه، می‌تونم باهاش تمام دنیا رو بگردم.»

شانه به شانه‌ی هم، و دست در کمر هم با هم می‌رقصند. رقص باد و برگ، در یک فضایی که معلوم نیست کجاست، اما هر چه هست بین زمین و آسمان است و دیدنی. همه‌ی برگ‌های دیگر  را به وجد آورده و به حسرت واداشته که کاش ما چنین شانسی داشتیم. این دو مثل زیباترین رقاص‌ها با هم هم‌نوازی می‌کنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزاده‌ی زمین و آسمان است، و حالا خونی درون تک تک سلول‌هاش دویده که رنگ طلاییش را را به قرمزی برده.

باد سرکش و عاصی، از دیدن تماشاچیان اطراف و از قدرت رقصیدن خودش که در کنار برگ احساس غرور و افتخار می‌کند، و وقتی برگ، چشم توی چشم او در حال رقصیدن و قر دادن است، چشم  باد به برگ دیگری می‌افتد و وسوسه‌ای تمام وجودش را پر می‌کند. در یک لحظه برگ سرخ و طلایی را رها می‌کند، چون او را کشف کرده و لذت برده و می‌داند برگ تنها بدون باد قدرت پریدن و رقصیدن ندارد.

برگ، کف خیابان می‌افتد و لگدخور پای عابرین می‌شود. از آن پایین به آغوش گرم مادرش نگاه می‌کند و حسرت می‌خورد که چرا تسلیم هوسش شده، و هیچ وقت راه برگشت ندارد.

و باد همچنان با تک تک برگ‌ها عشق‌بازی می‌کند و هیچ‌گاه پیر نمی‌شود. هر کجا که بخواهد می‌وزد و حالا برگ‌های زخمی روی زمین با فشار پای هر عابری درد می‌کشند و ناله‌ای می‌کنند؛ خش‌خشی شاید، و خیزی به سوی آسمان بر می‌دارند و کوتاه رقصی می‌کنند و جان می‌سپارند.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:42  توسط مهدی لطفی  |