
در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد
و اينك شاخه نزديك از سر انگشتم پروا مكن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش رابه پايم ريخت
و من شاخه نزديك
از آب گذشتم از سايه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب شكستم
و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام
خم شو شاخه نزديك
خدای من ، خدای خوب و مهربانم !
یک دفعه دیگر آمده ام که روی ماهت را ببوسم و باز بگویم : پروردگار رئوف و بخشنده ام ، خدای مهربانم مرا ببخش و از گناهم درگذر.
می گویند نومیدی از درگاه تو گناه کبیره است . گناهی که من به آن مبتلا شدم .
الهی! این را فقط به پای انسان بودن من بگذار. انسانی که به سبب انسان بودنش به نسیان و فراموشی دچار می گردد و من نیز از یاد بردم . از یاد بردم قدرتت را ، مهر و محبتت را ، بذل و فضل بی حدت را ، این همه لطف که در حق من ارزانی داشتی را ، مرا از کجا و چه به چه و کجا آوردی را.
ولی می دانم ، می دانم مرا می بخشی چرا که من به غیر از تو خدایی ندارم ، چرا که تو تنها امید روزهای نومیدیم هستی ، چرا که تنها منبع نوری در خانه ظلمت پوش دل من .
خدایا می دانم بخشش و کرمت بی حد وحساب است و هر آنچه که از تو خواهم بر آوردنش برای تو کُن فیکون است . ولی این بار چیزی از تو نمی خواهم . نمی گویم مرا آن ده که مرا آن به . چون که باز هم می دانم که مرا آن می دهی که مرا آن به است . می دانم .