یک سال گذشت. یک سال از تولد دوباره من. از شروع شادیها و لبخندهام. از شروع دلتنگیها و اشکهام. از وقتی که جهت و هدف زندگیم رو پیدا کردم. از زمانی که فهمیدم کی هستم، کجام و چیکارم. از زمانی که کارها و فعالیتهام سمت و سو گرفتن. از زمانی که یکشنبه ها برام معنی تازه ای پیدا کردن. از زمانی که برای پایان انتظار لحظه شماری می کردم و لحظه دیدار قلبم از سینه کنده می شد. از زمانی که خداحافظی بدترین لغت زندگیم شد و از زمانی که گریه های غروبم رو فقط میله های پشت پنجره شاهد بودن.
یک سال گذشت. بهترین 365 روز زندگیم. 17 اردیبهشت 85 تا 17 اردیبهشت 86. نمی دونم سال بعد این موقع زنده هستم که دوباره بشینم و وبلاگم رو آپدیت کنم یا نه، ولی چه من باشم چه نباشم از خدای بزرگ می خوام که از عمر من و از شادیها و خوشیهام بگیره و به عمر و سلامتیش اضافه کنه.