تبليغاتX
یادداشتهای یک ....
یادداشتهای یک ....
به یاد بابا بزرگ

خودتو به خواب زدی باز
پاشو زود چشماتو واکن
پاشو بازمثل قدیما
داد بزن ، منو صدا کن

***

نمی خوام تورو ببینم
توی اون تابوت چوبی
تویی که برام عزیزی
تویی که اینقده خوبی


***

رفتی و رفتی و رفتی
تا به آسمون رسیدی
بگو اون بالا چه جوره
بگو اون بالا چی دیدی

***

نیستی و بغض غریبی
تو گلوی من نشسته
نیستی و دوباره انگار
قلب خسته ام شکسته

***

بغضی که راه نفس رو
مثل سد گرفته بازم
نمیذاره تا ببارم
واسه توای گل نازم

***

حالا اشکامو نگاه کن
مثه ابرای بهارم
بذا تا بپات بنشینم
قد دریاها ببارم

2 نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:41  توسط مهدی لطفی  |