تبليغاتX
یادداشتهای یک ....
یادداشتهای یک ....
آرش

 

یادمه اولین باری که دیدمش تو راه سلف بود. صابر ما رو به هم معرفی کرد:"دوستم آرش؛ از همکلاسیهای کرمانمه." با هم دست دادیم. لبخندی که همیشه موقع سلام و احوالپرسی رو لبشه ، اون موقع هم بود. باز هم مثل مواقع احوالپرسی که خیلی تند حرف می زنه و با خنده و معلوم نیس چی میگه، یه چیزایی گفت که نفهمیدم.ولی می دونستم داره احوالپرسی می کنه.هیچی؛ گذشت تا یکی دو روز بعد تو محوطه دانشکده دیدمش. بازم با صابر بود. داشتم کتاب آمار رو نگاه مینداختم. اومدن و رشته کلام رو در دست گرفت: نمی دونم کی که با هم هم کلاس بودیم الان چیکار می کنه و کی خدان اسمبلی بوده ولی سر کلاس خودش رو به خریت می زده و دکتر شفازند چه کارایی می کرده و باهنر کرمان چه جوره و  .... از هر دری که فکرشو بکنی حرف زد. منم با یه لبخند کاملا تصنعی فقط تو چشاش نگا می کردم و سرم رو به نشانه تاکید تکون می دادم. بعد از هر جمله ای هم که می گفت بابت پرحرفیش معذرت خواهی می کرد. کله ام داغ شده بود. فقط خدا خدا می کردم که زودتر بره.ولی چون اولین برخورد رسمیمون بود روم نمی شد چیزی ابراز کنم.هیچی دیگه، روابط کاملا عادی و معمولی ما به عنوان دو تا همکلاسی گذشت تا ترم آخر. یه شب که من و مسعود تو اتاق نشسته بودیم، در زد. گفت اگه میشه وسایل من اینجا بمونه تا وقتی که تکلیف اتاقم روشن شه. ما هم گفتیم چه عیبی داره بذار باشه. نقطه آغاز تحول در روابط ما از همین جا بود. تکلیف اتاق روشن نشد . موقتا اومد اناق ما(البته اتاق ما(من و ابی) 121 بود ولی چون هم کلاسیهای صمیمی مون 123 بودن ما هم شب و روز اونجا تلپ بودیم و در واقع اتاق ما شده بود.) این قضیه هم اتاقی شدن ما خیلی رو روابطمون تاثیر گذاشت، خیلی. از رو حرکات من اون چیزی رو که  نمی باید بفهمه فهمید. یادمه یه شب تا دمدمای صبح راجع به این قضیه با هم حرف زدیم. یادته؟؟؟؟!!!!!

روز به روز صمیمی تر و تفاهم ها و انطباق نقاط فکری بیشتر. اینقده با هم صمیمی شدیم که به فرزند خوندگی قبولش کردیم. الان دیگه من شدم باباش و اونم بچه من.

این رو رودررو به خودش نگفتم ولی می خوام همین جا و به این وسیله بهش بگم که جاودانه بشه. اینقده دوسش دارم که واقعا حتی تصور نبودش تو زندگیم هم برام وحشتناکه. خودشو، حرکات بامزه اش رو، ادا در آوردناش رو، زانو دردش رو، تعارفاش رو، فیگور گرفتناش رو، اشک ریختناش رو، کردی حرف زدنش رو، عصبانی شدنش رو، مرام و معرفت گذاشتناش رو و..... خلاصه همه چیزش رو دوس دارم. و ازش می خوام که این رو خوب آویزه گوشش کنه که یکی هست که واقعا دوسش داره و همیشه به یادشه و واسه آرزوهاش آرزو می کنه. آرش گلم دوست دارم. 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:30  توسط مهدی لطفی  |